×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

آزاد 66

من چرا آمده ام روی زمین ؟درد دل با خدا

من چرا آمده ام روی زمین ؟درد دل با خدا

  

 در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش. منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب. فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او ...

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من : با شما هستم من !

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . !

من چرا آمده ام روی زمین ؟

 شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟  

بتوانید خدایی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم،  

با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنمایید، قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟

هیبتا، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، تنمان می لرزد . . . !

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید، ... آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم، چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی، و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال، حور و پردیس و پری هم دارید ...

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید، همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم، اشرف مخلوقات، (راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟)

داشتم خدمتتان می گفتم، قسمتم این بوده، جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا، مرز سال دو هزار. قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار، پدرم این بوده، که به من گفت : پسر ! مذهبت این باشد ! راه و رسم و روشت این باشد !

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم ... ! هرچه شد قرعۀ من این آمد ! راستی باز سؤالی دارم، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی، ناظری حاضر بود ؟ من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست. ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت :

 چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.    

                       چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

 تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

 عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما !

به شما بر نخورد . . . ! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز ؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید ؟ شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار ! یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید ! ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نازیبایی ؟

 کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده ! عجبا ! عشق ما یک طرفه ست ؟ به چه کس گویم من ؟ می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدنِ ما بر هم ! من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟ بنده را آوردی، که شوم عاشق تو ؟ که برایت بشوم والِه و حیران و خراب ؟ مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش ! عذر من را بپذیر ! این امانت بده مخلوق دگر !

می روم تا کپه ام بگذارم. صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان ! به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . ! خوش به حالت که غمی نیست تو را، نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق، نه کسی بالادست ! تو و یک آینۀ بی انصاف ! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟

 خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد،  

               از دل خلوت شب،

                                   از درون خود من

 من خدایت هستم،   

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی !

به همان خندۀ شیرین تو سوگند  که تو، هرچه را می بینی، ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی !

 تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، ز ِته دل، زِ درون، خواهشی نامحسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.

 تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ چه رو آمده ای روی زمین ؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست !

 تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،

هرچه را می خواهی، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظۀ آن خواستنت. و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟                                              

دلبرم حرف قشنگت این بود :

شهر زاییده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم، و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

 پدرم آن آقا، خلق و خویش، روشش، میراثش، همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

 تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست، تو را می خواهم، به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای، شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،

 هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

 دیر بازی ست به من سر نزدی !

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی :

" من چرا آمده ام روی زمین ؟ "

 باز هم یادم باش! مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . !

 خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

 پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

 به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم  به خدا

 

دوشنبه 6 دی 1390 - 7:32:23 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


سکوت ......


راه استفاده از گوجه فرنگی برای زیبایی13


8 تکه لباسی که هر خانم باید داشته باشد+ مطلب کاربردی


مفيدترين روغن‌هاي گياهي براي انواع مختلف مو


فوت و فن‌های جذاب بودن را یاد بگیرید


میوه ای تابستانی که شما را خوش اخلاق می کند!


طنز: روش شکار شوهر در ایران


راار هایی برای دوست داشتن مردان بدقلق


اندیشه هاااااااااا


متن زیبا ارسالی یکی از دوستان خوب


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

276046 بازدید

134 بازدید امروز

2099 بازدید دیروز

2680 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem